مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفابر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شدبنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون میچکدگر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهانآن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مردنوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بدشمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده بااستیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجاآخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطاتو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه رابسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدهاگر هست آتش ذرهای آن ذره دارد شعلههاهمچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا
***
ازمولانا
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:52 توسط هادي
|
سلام من مهری (متولد ماه مهر) هستم اما اسم واقعي من هادي است . وعاشق ایران و ادبیات و شعر و... لطفاً اگر سری به وبلاگ من زدید یادداشت هم بگذارید. ممنون