ديشب گل اندامی بمستی در من آويخت
ديشب دیشب گل اندامی بمستی در من آويخت
آغوش من از عطر او گلخانه ای بود
من مست عشرت بودم و مست نگاهی
شکر لبش در کام من میخانه ای بود
رخ را نهان کردم میان گیسوانش
پرشد نفسهایم ز عطر نوبهاران
نیروی تن را در میان لب نهادم
کردم رخ و چشم و لبش را بوسه باران
شیرین لبش را با سر دندان گزیدم
معنای جان در داغی لبهای او بود
لبهای ما در خامشی فریاد ها داشت
چشمان ما با صد زبان در گفتگو بود
در آن کشاکش ها که طعم زندگی داشت
از ساقی چشمان او جامی گرفتم
او گرم تر از گرم در آغوش من بود
بابوسه از لبهای او کامی گرفتم
در هر نگاه او نوازش موج میزد
در دلبری کار هزار استاد می کرد
در بوسه بازی آنچنان شوری بر انگیخت
کز لذتش لبهای من فریاد میکرد
هر بوسه اش لطف نسیم فرو دین داشت
کز آن نهال عاشقی میزد جوانه
وز مستی لبهای لذت ریز او بود
پا تا سر من نغمه های عاشقانه
روی لبش گل میشکفت از بوسه ای گرم
لبهای او لطف سحر طعم هوس داشت
آن نسترن اندام گاه بوسه بازی
پیغام عشقی گرم در عطره نفس داشت
من بارها مست لب گلرنگ بودم
اما بعمرم اینهمه مستی ندیدم
هستی بکامم گرچه شیرین بود اما
این مایه شیرین کاری از هستی ندیدم
مهدی سهیلی
